هر چه نور بيش تر ، سايه ها عميق تر! "گوته"
برای دریافت مطالب جدیدتر مشترک {سيگنالهاي پراکنده} شويد...
هر چه نور بيش تر ، سايه ها عميق تر! "گوته"
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.اصطلاح بالا مترادف نقش آوردن و کنایه از بخت و اقبال غیر
متقربه است که بر حسب تصادف و بدون انتظار قبلی روی کند و محرومیت ها و
ناکامی های گذشته را جبران نماید با این تفاوت که اصطلاح شانس آوردن به
صورت جدی ولی عبارت مثلی نقش خرکی در لباس شوخی و یا به منظور اهانت و
تحقیر گفته می شود.
اگر هر سه قاپ به شکل خر یعنی سه خر بنشیند این هم بزرگترین نقش است که کمتر اتفاق می افتد و قاپ باز مانند سه اسب سه برابر مبلغ شرط بندی را که اصطلاحا بر دکلان هم می گویند از حریفانش خواهد برد. اصطلاح نقش خرکی از بازی سه قاپ و نقش خر در بازی ریشه گرفته و به همین صورت در میان مردم ضرب المثل شده بود ولی در عصر حاضر که بازار زبان و ادب پارسی عرصه ی تاخت و تاز لغات خارجی قرار گرفته واژه لاتینی شانس جای واژه ی فارسی و معرب نقش را گرفته و در نتیجه اصطلاح «نقش خرکی» تغییر شکل داده صورت ضرب المثل تغییر یافته است و در موارد مشابه مورد استناد و تمثیل عوام الناس قرار می گیرد.
بازرگاني مال بسيار داشت. مالش آنقدر زياد بود كه نگو. اگر قرار بود
ماليات بر دارايي خود را بپردازد، مبلغش از دارايي خيلي ها بيشتر مي شد.
شبي از شبها كه در منزل مشغول تماشاي شهر فرنگ بود، در هنگام پخش تيزرها
چشمش به يك طوطي سخنگوي باسواد افتاد. بازرگان از طوطي خوشش آمد و
بلافاصله به غلامش كه فردي درويش مسلك بود و ياهو نام داشت، سفارش خريد او
را داد. ياهو مدتي جست و جو كرد تا اينكه توانست فروشنده طوطي را گير
بياورد. سفارش خريد انجام شد و از آن پس بازرگان در انتظار آمدن طوطي لحظه
شماري مي كرد.
بازرگان منتظر خبري از آمدن طوطي بود، اما دريغ از يك خبر. ياهو هم نمي
دانست طوطي كجا گير كرده. بازرگان از غلام خواست هر جور كه شده خبري از
طوطي سخنگو برايش بياورد و به او هشدار داد اگر طوطي را نيابد، ياهو را
جلوي گرگهاي گرسنه خواهد انداخت تا او را ميل كنند! ياهو دوباره به جستجو
پرداخت و فهميد از آنجا كه طوطي وارداتي بوده، در گمرك گير كرده… پس
از پرداخت ماليات، طوطي به غلام تحويل داده شد. غلام هم طوطي را به صاحبش
تحويل داد، اما از آنجا كه به طوطي احساس حسادت مي كرد، مترصد گرفتن
انتقام بود… بازرگان كه از خوشحالي سر از پا نمي شناخت مي خواست طوطي را
به منزل ببرد، اما از آنجا كه همسر وي “خاتون” از آنفلوانزاي مرغي
مي ترسيد، مجبور شد طوطي را به حجره اش ببرد.
بازرگان به طوطي جملاتي تبليغاتي مي آموخت تا با تكرار آنها، مشتريان به خريد كالا ترغيب شوند. طوطي در هنگام ورود مشتريان “خير مقدم” و پس از خريد كالا به آنها تبريك مي گفت. كار بازرگان رونق گرفت و هركس كه براي تماشاي طوطي سخنگو به حجره اش مي آمد، چيزي مي خريد. درآمد بازرگان بيشتر شد، اما چندان تمايلي به پرداخت افزايش ماليات بر درآمد خود نداشت.
طوطي و بازرگان به هم وابسته شده بودند و بازرگان بيشتر وقت خود را با او مي گذراند. خاتون كه هنوز طوطي را نديده بود و فقط چيزهاي بدي درباره او از غلام شنيده بود، از اينكه مي ديد بازرگان كمتر به او توجه مي كند، ناراحت شده بود. بنابراين بالاخره بر ترس خود غلبه كرد و در حالي كه با دستمالي استريليزه صورت خود را پوشانده بود، به حجره رفت تا طوطي را ببيند. خاتون شنيده بود كه هرچه به اين طوطي باسواد بگويند، بلافاصله مي آموزد و تكرار مي كند. بنابراين به طوطي نزديك شد تا امتحان كند. همين كه چشم طوطي به خاتون افتاد، گفت : «آخ مرجان! عشق تو مرا كشت…»
خاتون با شنيدن اين جمله نگاه معناداري به بازرگان انداخت و پيش از اينكه
بازرگان توضيح دهد كه طوطي اين جمله را از صاحب قبلي خود آموخته، رفت تا
مهريه اش را به اجرا بگذارد. با وساطت ديگران، خاتون از تصميم خود منصرف
شد، اما به جاي مهريه، برگه اظهارنامه مالياتي بازرگان را با ارقامي
نجومي پر كرد تا بازرگان هزينه كم توجهي به او را به شكل ديگري بپردازد.
بازرگان و طوطي به هم وابسته شده بودند، اما از آنجا كه شبها از يكديگر
دور بودند، هر دو احساس دلتنگي مي كردند. طوطي از تنهايي خويش گلايه
مي كرد و دلش تا حدودي هواي وطن (شايد هم خروج از وطن!) كرده بود. بازرگان
هم براي اينكه حوصله طوطي سر نرود و او را سرگرم كند، شهرفرنگ خانه اش را
به حجره آورد تا طوطي با تماشاي برنامه هاي راز بقا سرش گرم شود. ضمناً
كنترل شهر فرنگ را هم به طوطي سپرد تا اگر از تماشاي برنامه ها خسته شد،
شهرفرنگ را خاموش كند. البته از طوطي قول گرفت كه زودتر بخوابد و در نيمه
شبها به تماشاي راز بقا نپردازد!
اين ماجرا همين طور ادامه داشت تا اينكه بازرگان در اعتراض به يك قانون
جديد مالياتي حجره اش را بست. بازرگان كه دلش پيش طوطي بود، مي خواست به
حجره خود سر بزند، اما شرايط به گونه اي بود كه نمي شد. پس از چند روز كه
مشكلات تا حدودي رفع شد، بازرگان دوباره در حجره اش را باز كرد. با ديدن
منظره اي كه مي ديد، چشمانش سياهي رفت: طوطي از فرط گرسنگي و تشنگي، بي
جان در كنج قفس افتاده بود.
بازرگان كه از ديدن اين صحنه متأثر شده بود، طوطي مرده را با ناراحتي از قفس بيرون آورد…. خارج شدن از قفس همانا و پرواز طوطي همانا.
ظاهراً در يكي از شبها، طوطي با تماشاي طوطيان هندي هوايي شده بود و تصميم قطعي به خروج از قفس گرفته بود. البته طوطي راه خروج از قفس را از همان اول مي دانست؛ چون شعرش را قبلاً خوانده بود. گفتم كه، طوطي باسوادي بود…
نتيجه اخلاقي: ماليات بپردازيد (یا حداقل به همسر خود وفادار باشید)
نتيجه غيراخلاقي: هيچ وقت كنترل شهرفرنگ را به دست طوطي نسپريد (اگر هم میسپرید کانالهای هندی و راز بقا را قفل کنید).
پی نوشت: خاطره از من نبود! کپی پیست بود. ما هنوز طاس نشدیم شکر خدا...
كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب
افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند
چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و زیاد زجر نكشد.
مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش
را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاك زیر پایش بالا می آمد، سعی می
كرد روی خاك ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور كردن الاغ
بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینكه به
لبه چاه رسید و بیرون آمد.
نکته: مشكلات، مانند تلی از خاك بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب
داریم: اول اینكه اجازه بدهیم مشكلات ما را زنده به گور كنند و دوم اینكه
از مشكلات سكویی بسازیم برای صعود.
توی
جلسه نسبتاً مهمی نشستهایم، دور میز بیضی شکل بزرگی. بیشتر از ده نفریم.
موبایلم را گرفتهام زیر میز و دارم اسنیک بازی میکنم، با یک دست. مهارت
میخواهد با یک دست اسنیک بازی کردن، و تمرکز. از هرکسی تک جملهای
میشنوم و حواسم میرود به بازی. به ماری که دارد بلندتر و بلندتر
میشود. مواظبم که نخورد به خودش، که خودزنی نکند. باید مدام از خودش دورش
کنم. بنابراین چارهای ندارم جز اینکه دست چپم را هم وارد بازی کنم. دارم
فکر میکنم که بقیه دارند درباره من چه فکری میکنند. فکر میکنند دستهام
زیر میز است و چیزی مینویسم؟ فکر میکنند دستهام زیر میز است و دارم با
دکمه مانتوم بازی میکنم؟ اینجا جمع شدهایم که چالشهایی را که در کار با
آن مواجه هستیم مطرح کنیم و به بحث بگذاریم. پس به زودی نوبت به من هم
میرسد که حرف بزنم، موبایلم را بگذارم روی میز، دستهام را آزاد کنم،
لبهام را بجنبانم و انگشتهام را اینقدر در هوا تکان دهم تا به سراغ
زبان الکنم بیایند. مار دارد بلندتر و بلندتر میشود. امتیازم رسیده به
دوهزار و صد. وارد مرحله حساسی شدهام و تمرکز بیشتری لازم دارم که
راههای دررو را پیدا کنم، که اگر مجبور شدم سر مار را از یک سمت بیرون
ببرم، از سمت دیگر بتوانم بیاورمش تو بدون اینکه خودش را نیش بزند، بتواند
راهش را از بین تنی که همه جا خودش را پهن کرده، پیدا کند. طاهره دارد
میگوید خیلی مهم است که کسی توی این فعالیت آنها را رهبری نمیکند تا کل
فعالیت را به او منتسب کنند. مار یک 9 امتیازی دیگر خورد و امتیازهام
دارند به سههزار میرسند. امین به طاهره میگوید خیلی خوب است که آنها در
جریان فعالیتشان رهبر ندارند اما نبود یه نقطه تمرکز باعث تعدد اهداف
میشود و تعدد اهداف یعنی بیهدفی. از سه هزار میگذرم. نزدیک است جیغ
بزنم اما جلوی خودم را میگیرم. صورتم از هیجان قرمز شده و دستهام
میلرزند. نزدیک است ببازم. نزدیک است تن این مار جلوی حرکتش را جلوی رشد
بیشترش را بگیرد. نزدیک است نوبت من شود که حرف بزنم. همه چیز خیلی نزدیک
است که مار از گوشه السیدی موبایلم آرام سرش را میآورد بیرون. اینطرف
و آنطرف را نگاه میکند و میخزد زیر پاها. صدای فیشفیش همه جا میپیچد.
همه یکدفعه ساکت میشوند. طاهره زیر پاش را نگاه میکند. جیغ میکشد.
بقیه زیر میز را نگاه میکنند، جیغ میکشند و به اینطرف آنطرف میدوند.
من همچنان دو انگشت شستم روی دکمه سه و هفت است. آدمها نزدیک است زیر دست
و پا تن همدیگر را له کنند، مثل تن مار. مار طاهره را قورت میدهد و من 9
امتیاز دیگر میگیرم. حالا نوبت امین و بقیه است. صدای جیغ و فیش در فضا
میپیچد.
پی نوشت: این مطلب کپی پیست بود. منبعش رو نمیگم تا جیگر اون که نظر خصوصی خاصی داده بود بسوزه! :دی