شب دراز است؛ دمی در قفس و دام بخسب ...
بیت از «خاقانی»
وارد فرودگاه که شدیم، طنین حماسی این سوال، تن
هر جوان ِ زیبارویی را
میلرزاند. به سمت صدا برگشتم: چهرهای اهورایی بود، شبیه مادربزرگ
خدابیامرزم. کولهپشتیام را نشان دادم که یعنی «معلوم نیست ازدواج
کردهام و این کولهپشتی را زنام برایام خریدهاست؟» سفر، شگفت و ژرف، آغاز شد. از گیت پرواز که میگذشتیم، ماموری با چهرهای عبوس گفت:«کارت شناسایی!» شناسنامهام را دادم. صفحهء اول را اصلا نگاه نکرد. صفحهء دوم را نگاه کرد و گفت:«شما که ازدواج نکردهاید!» معلوم بود که خطخوردگی ِ صفحهء دوم را ندیدهاست و اصلا به کولهپشتی و حلقهای که در دست دارم، توجه نکرده است. گفتم:«ولی ما باید الآن بپریم! دیر میشهها!» گفت:«بپر پرندهء عاشق .. برو ... برو که درخواستهای بسیاری در انتظار توست.» و زار زار گریست. ما، من و علی، سوار بر بال اتوبوس، باند فرودگاه را طی کردیم و به «دهانه»ء هواپیما رسیدیم.
- آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کردهاید؟
مرد جوانی، جلوی در ورودی هواپیما ایستاده بود. اول علی وارد شد و پشت سرش، من. چشم چرخاندم به اطراف. نگاهها خیره به من بود، مرد و زن؛ زنها بیشتر. یکی از میهمانداران، به استقبالام آمد. گفت:«از سوال همکارم {اشاره به مرد جوان} نگران نشوید، برای من پرسید؛ سوء تفاهم نشود!» نفس راحتی کشیدم و کولهپشتیام را نشان دادم که یعنی:«معلوم نیست ازدواج کردهام و این کولهپشتی را زنام برایام خریدهاست؟» به کولهپشتیام نگاهی کرد و درجا، جان به جانآفرین تسلیم کرد. شوری برپا شد ناگفتنی. جماعت زار زار میگریستند، خاصه پرسنل پروازی ایران ایر تور. دختر جوان را جمع و جور کردند و ریختندش داخل یک نایلون سیاهرنگ، تا به سردخانهء متوفیات شیراز تحویل بدهند. ما هم رفتیم و نشستیم روی صندلیهامان. چند میهماندار ِ جوان، به صندلی ما نزدیک شدند که امضا بگیرند. یکیشان یک تکه کاغذ به طرفام گرفت که رویاش با خطی ریز، نوشته بود:« آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کردهاید؟ اگر کردهاید، کوفتش شه!! اگر نه، امضا کنید این عشق را!» حوصلهام داشت کمکم سر میرفت. به علی گفتم سرم درد میکند و باید کمی چشم برهم بگذارم. علی بهشدت نگران ادبیات کودک و نوجوان بود. نگرانی را توی چشماناش میخواندم. اضطراب داشت. امضای من را هم بلد نبود که جعل کند، این شد که پای تمام درخواستها دو مثلث تو در تو کشید، و پایین آن چیزی به خط عبری نوشت. اطمینان داشتم که این رفیق ما، صهیونیستی بیش نیست. چشمهام سنگین شد. یاد سفرم به لنبان افتادم. روزگار غریبی بود. چند بار نزدیک بود که بهدست دختران لبنانی، استشهادی بشوم. یعنی خدا من را دوست داشت؟
با صدای یک اِواخواهر از خواب پریدم:«آقایون و خانمهای محترم، و جناب آقای حسین نوروزی، کاپتان هستم، سفر خوشی را برای شما آرزو میکنم. امیدوارم که در طول سفر، کمربندهای خودتان را محکم ببندید و در ارائهء پیشنهادات ازدواج، کمال اغواگری را داشته باشید. لیدیز اند جنتلمن، وی لاو میستر حسین...»... بقیه داستان را از اینجا بخوانید
چشمهام را باز کردم و میهماندار را بالای سرم دیدم. شبیه مادر ترزا میخندید. خلبان در کابیناش، حمیرا گذاشته بود و صدا را داده بود توی بلندگوهای داخلی:«خاطرات شمال، محاله یادم بره.. اونهمه شور و حال، محاله یادم بره...» خیال کردم اشتباه سوار شدهایم؛ ما داشتیم به جنوب میرفتیم، ولی حمیرا از شمال میگفت. میهماندار، گوشهء مقنعهاش را توی دهاناش گذاشته بود که صدایاش عوض شود. با غمزه، ظرفی یکبار مصرف را بهطرفام گرفت: یک قوطی آبمیوه، بستهای غذا، یک نارنگی، و ... یک شاخه گل رُز! تعجب کردم. قبلا هم شنیده بودم که تازگیها توی پروازهای طولانی، خلبانها مسافران را در شنیدن موزیک شریک میکنند. غذا هم که همیشه میدادند. ولی گل رُز.. عجیب بود. فکر کردم چه خوب است اینهمه تکریم مسافر و اینهمه نوآوری. گل رُز را با اکراه گرفتم، و تشکر کردم. دختر جوان، با صدایی لرزان، گفت:«یعنی.. یعنی.. یعنی شما با من...» و پخش شد روی زمین. کل هواپیما را دیدم که سر پا ایستادهاند و با چشمهایی خیس، و لبخندی ابلهانه بر لب، دارند ما را تشویق میکنند...بقیه داستان را از اینجا بخوانید
پ.ن : کاش ما هم طبع طنز داشتیم چیز میز مینوشتم.



مرده ها را مي کنم ساماندهي

آن زماني که بهار در سبد جا
مي شد<*> قطره هاي بارون همه دريا مي شد




